به گزارش پایگاه خبری-تحلیلی رامهرمزآنلاین؛ اینجا، در ابوالفارس رامهرمز، باد هنوز زمزمهی اسمهایتان را از یاد نبرده است. خاک این نقطه از وطن، انگار با تار و پود غیرت آمیخته شده؛ خاکی که هفدهم فروردین، به یکباره بستر عروج ۱۰ ستاره شد.
نه ستارههای آسمان شب، که ستارههای سپیدپوش نیروی دریایی ارتش، همانها که دلشان را به دریا زدند، اما تقدیرشان گره خورد به شعلههای آسمانی که از دست دشمن نامرد بر سرشان بارید. اینجا خاک، هنوز بوی غیرت میدهد… بوی مردانی که قرار نبود در این گوشهی غریب، جاودانه شوند.
سه نفرشان در دل همان ماشین، مثل سه یار همیشهراهی که مقصدی جز خدا ندارند. باور کنید تصویرشان را که میبینم، انگار حجلهای متحرک به سمت معراج میرفتند. آسمان آن روز بر خلاف آسمان مهربان بهار، سنگدل شده بود و بغض آتش داشت.
یک لحظه… فقط یک لحظه طول کشید تا اصابت کند و آن سه قامت رشید، سبکتر از همیشه، از قفس تن رها شوند و پر بکشند. نمیدانم در آن دمِ پرالتهاب به چه میاندیشیدند؟ شاید به بوی پلوی مادر، یا لبخند فرزندی که پشت درب خانه چشم به راه است… اما شک ندارم ته دلشان راضی بود به رضای او.
و اما هفت نفر دیگر… هفت جانِ عاشورایی که گودال کمینگاهشان را به گودال قتلگاه ترجیح دادند. کنار لانچرشان ایستادند، وقتی باران بیامان پهپادها بر سرشان میریخت، آسمان را چه کسی میدید جز آنها؟ آنها نه پنهان شدند، نه گریختند. مگر حبیب ابن مظاهر از میدان گریخت؟ مگر مسلم از کوفه برگشت؟ آنها پای کار ایران ایستادند، انگار در آن گودالِ بینام و نشانِ ابوالفارس، خیمهای به پا کرده بودند و از حریم پرچم پاسداری میکردند. گودالی که حالا برای ما، قداست یک حرم پیدا کرده است.
عجیب است رسم این سرزمین. میگویند اینجا قبرستان شهدای گمنام است، ولی خدایا… مگر میشود این آلالهها گمنام باشند؟ هر وجب از این خاک، اسمی و نشانی دارد. آنها از دیار آفتاب، از نصف جهانِ اصفهان، و از دیگر شهرهای دور آمده بودند، اما مقصدشان یکی بود: «ایران»
غربتشان را که نگاه میکنم، دلم ریش میشود. دور از هیاهوی تشییع باشکوه، دور از شانههای مردم شهر خودشان، در سکوت و عطش و آتش، آسمانی شدند. اما این غربت، چقدر به آن یاران سلطان کربلا شبیه است؛ که اهل حجاز بودند اما در طفّ سر بریدند.
سلام بر شما که بیادعا، ادامهدهندهی راه عاشورا شدید. سلام بر شما که در این کربلای بینام، پرچم «هیهات منا الذله» را برافراشته نگه داشتید، بیآنکه کسی جز خدا و این تکه خاک داغ، شاهد بیعت دوبارهتان باشد.
اینجا در ابوالفارس، هنوز صدای اذان از گلوی خشکتان میآید. اینجا، زمان متوقف شده روی همان هفدهم فروردین. اینجا، زائران واقعی، همان ملائکاند که بال بر خاکستری که از شما مانده میگسترانند.
حالا من ماندهام و این دلنوشتهی ناتمام و این بغض سنگین. میخواهم به خانوادههایتان بگویم عزیزانتان گمنام نمردند؛ آنها پارههای تن ایرانند. وقتی در کوچهپسکوچههای اصفهان یا شهرهای دیگر، چشم انتظار در آغوش کشیدن پیکر عزیزتان هستید، بدانید که بازوان همین خاک وطن، عزیزتان را در آغوش کشیده است.
آنها با اصابت مستقیم نرفتند، مستقیم به مهمانی دوست رفتند. دیگر نه نگران سوخت لانچرند، نه چشمانشان به افق دنبال سایهی شوم پهپاد میگردد. آنها به آرامش ابدی رسیدند؛ همان آرامشی که زیر سایهی عباس(ع) جاریست.
اینجا… هنوز بوی غیرت میدهد. بوی ۱۰ مرد از جنس آب و آینه و آسمان. من اما، از این پس هر بار که باران ببارد، فکر میکنم این باران، اشک چشمان مادرانتان است که بر این گودال گرم میبارد. هر بار که باد در نخلستانهای خوزستان بپیچد، فکر میکنم نفسهای آخرتان است که در حلقوم تاریخ میچرخد.
سلام بر شما دلاوران دریادل ارتش… سلام بر کربلاییهای بیادعای ابوالفارس رامهرمز. این خاک، مدیون آن خونهای غریبی است که فروردین را برای همیشه در تقویم دل ما، محرم کرد.


